نالیدن از فاصله ها

نالیدن از این فاصله ها کارِ قلم نیست

در خانه ی ما جز غم دوریِ تو غم نیست

افسانه نگو! چگونه دست از تو کِشم من؟

من عاشق چشمان تو ام! دستِ خودم نیست

قاتل

رها کردی چرا دست و دلم را ؟


به خاک و خون کشیدی حاصلم را


مرا تو میکشی صدبار در روز


ولی من دوست دارم قاتلم را

گناهم چیست ؟

زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد

سیه چشمان مگر طرز نگاهم را نمی بینی

گناهم چیست جز عشقت ، روی از من چه می پوشی

مگر ای ماه ، چشم بی گناهم را نمی بینی

سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن

سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی

پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی

پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی

روزهای با تو بودن گذشت

روزهای با تو بودن گذشت و رفت

هر چه بینمان بود تمام شد و رفت

عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش

اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!